تبليغاتX
دفتر خاطرات ققنوس
اعترافات يك ذهن زيبا i'm a nostalgic yong
اعترافات يك ذهن زيبا
Balladry(شعر) چرا تنهايي
اعتراف سی و سوم

فرض كنيد بانكي وجود دارد كه هر روز صبح مبلغ 86480000 دلار به حسابتان مي ريزد. اما به اين شرط  كه اين مبلغ را تا پا يا ن اين روز تمام كنيد و چيزي پس انداز نكنيد و آخر شب هر مقدار كه استفاده نكرده ايد را از بين ببريد ! شما چه خواهيد كرد؟

 بسيار خوب! هر كس چنين بانكي دارد. اين بانک زمان است. هر روز صبح اين بانک86400 ثانيه ‌‌‍(24 ساعت) اعتبار در اختيارتان مي گذارد. در انتهاي هر شب هر مقدار از اين اعتبار كه درست استفاده نشده از بين مي رود. در اين صورت وضعيت نا متعا دلي بوجود مي آيد و از مقدار اعتبارتان كاسته مي شود.

زمان در حال گذر است قدر و ارزش امروز را بدانيد.

هر روز حساب جديدي براي شما باز مي شود و هر شب هر چيزي كه در طي روز استفاده نشده از بين مي رود.اگر شما ازسپرده هاي روزانه خود درست استفاده نكنيد, يک فرد شكست خورده هستيد. هيچ راه برگشتي وجود ندارد. هيچ پس اندازي هم براي فردا وجود ندارد. شما بايد از طريق سپرده هاي  روزانه و حال حاضر خود زندگي را بگذرانيد. از اين سپرده ها تا بالا ترين حد براي سلامتي, شادابي  و موفقيت خود استفاده كنيد. زمان در حال گذر است, قدر و ارزش امروز را بدانيد.

 براي اينكه ارزش يكسال را بفهميد از دانش آموزي كه يكسال در امتحانات پايان سال موفق نبوده سوا ل كنيد!

براي اينكه ارزش يك ماه را بفهميد از مادري كه زودتر از حد فرزندش را به دنيا آورده سوا ل كنيد!

براي اينكه ارزش يك هفته را بفهميد از يك نويسنده كه در يك مجله هفتگي كار مي كند سوا ل كنيد!

براي اين كه ارزش يك روز را بفهميد از كارگري كه روزانه مزد مي گيرد و بايد هزينه 10 فرزند را تامين كند سوا ل كنيد!

براي اينکه ارزش يک ساعت را بفهميد از فردي که منتظر قرار ملاقاتش است سوال کنيد!

براي اينكه ارزش يک دقيقه را بفهميد از مسافري كه به قطار نرسيده است سوا ل كنيد!

براي اين كه ارزش يک ثانيه را بفهميد از فردي كه در يک تصادف با مرگ دست

و پنجه نرم مي كند سوا ل كنيد!

براي اينكه ارزش نيم ثانيه را بفهميد از ورزشكار دونده اي كه در المپيك مدال نقره گرفته است سوا ل كنيد!

هر لحظه اي كه در اختيار داريد چون گنج مي ماند. ارزش آن را بدانيد چرا كه شما آن را با ديگران تقسيم مي كنيد. به اندازه ي كافي زمان را در اختيار بگيريد و فراموش نكنيد كه زمان در كمين فرد خاصي نيست.

از هر لحظه لذت ببريد.

 امروز يک هديه ي گرانبها ست.

سعي کنيد به طور کامل از آن لذت ببريد

در پي چيزهايي باشيد که در جهت رشد به شما کمک مي کند.

از زيبايي هاي دور و بر خود لذت ببريد.

مهرو محبت خود را به ديگران نشان دهيد دست به کارهاي خلاقانه بزنيد.

که تا کنون کسي انجام نداده باشد.

از توانايي هاي منحصر به فرد خود در هر کاري که انجام مي دهيد، استفاده نمائيد.

شکر گذار نعمت هاي بي شماري که در اختيار داريد باشيد.

به دقت گوش کنيد و به مهرباني رفتار کنيد.

به همه افرادي که در اطرافتان هستند احترام بگذاريد.

از بودن با ديگران لذت ببريد.

فکرتان را بر روي کارهايي که امکانپذير است، باز نگه داريد.

با اطمينان خاطر به سمت آروزهايتان و رو به جلو حرکت کنيد.

به تلاشهاي دائمي که بايک زندگي قابل قبول انجام مي دهيد. ايمان داشته باشيد.

از بودن خود لذت مي بريد.

وقتي که روز پايان مي پذيرد از اينکه توانسته ايد کاري انجام دهيد و اينکه مي توانيد بهترين باشيد، لذت ببريد.

براي آن مقدار پيشرفتي که کرده ايد، ارزش قائل شويد. و از اکنون به فکر افزايش پيشرفتتان براي آينده و فرداها باشيد.

کلمه نمي توانم را براي هميشه از ذهنتان پاک کنيد.

روزي ما دوباره کبوتر هايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.

روزي که کمترين سرود بوسه است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري است.

روزي که ديگر، در هاي خانه شان را نمي بندند.

قفل

افسانه اي است

وقلب

براي زندگي بس است.

روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است.

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.

روزي که آهنگ هر حرف

زندگي است.

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.

روزي که هر لب ترانه اي است

تا کمترين سرود، بوسه باشد.

2 شيطنت در  دوشنبه 1387/01/05ساعت 20:58  توسط  ققنوس خاطره  | 

اعتراف سی و دوم

نمیدانم چرا رفتی....

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
«دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی...»
و من
تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت، تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام، برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید، کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است،
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...!

2 شيطنت در  جمعه 1386/11/05ساعت 18:22  توسط  ققنوس خاطره  | 

اعتراف سی و یکم

نمی خوام کسی بفهمه با رفتنت، شکستم

رفتی و تنهای تنها، با خیال تو نشستم

توی تقویم می نویسم، رفت و عاشقم کرد

دیگه دل خوشی ندارم واسه این روزهای دل سرد 

ولی تو، تویی که رفتی

حرمت عشق و شکستی

روی التماس چمشام ، چشمای نازت و بستی

منم و خاطره ی تو

منم  وقصه ی فردا....

*********************************

با ور نمی کنم که مرا با تو

پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

بیگمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده ی عشق

می نویسم بر روی دفتر خویش

جاودان باشی ای سپیده عشق

 

2 شيطنت در  جمعه 1386/11/05ساعت 17:34  توسط  ققنوس خاطره  | 

ضمیمه
ببخشید باز تاینی پیک دیوانه شده همه صفحه منو بهم ریخته

فعلا اینو تحمل کنید تا من درستش کنم

نظر یادتون نره

تمام عکس های منو فیلتر کرده

2 شيطنت در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 10:6  توسط  ققنوس خاطره  | 

اعتراف سی ام

کوچه خالیست و شب به انتها رسیده... منم و خلوت یک پنجره و

 آلبومی لبریز از خاطرات.

کودکی هایم را ورق می زنم. وجودم پر می شود از عطرنجیب سادگی !

روزهایی که تمام دلخوشی ام بالا رفتن از درخت انجیر حیاط بود.

حالا، من مانده ام و حسرت تکرار بچگی ها...

نفس عمیقی می کشم... گاهی چه زود دیر می شود.

نظر یادتون نره

ممنون

2 شيطنت در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 15:35  توسط  ققنوس خاطره  | 

اعتراف بیست و نهم

دل من در هواي عشق او بود

خيالش با دلم در گفتگو بود

ققنوس خاطره

زمانه ياد من را از دلش برد

ولي

محراب يادش پيش من بود
2 شيطنت در  شنبه 1386/05/20ساعت 8:23  توسط  ققنوس خاطره  | 

اعتراف بیست وهشتم

نمي خواهم بجزمن دوستدار ديگري

باشي

براي لحظه اي حتي به فكر ديگري

باشي

ققنوس خاطره

نمي خواهم صفاي را ديگري

بيند

نمي خواهم كسي نامش به لبهاي تو

بنشيند

 

ممنون می شم اگه نظر بدید

فقط

یک قطره

2 شيطنت در  جمعه 1386/05/19ساعت 13:31  توسط  ققنوس خاطره  |