تبليغاتX
دفتر خاطرات ققنوس
اعترافات يك ذهن زيبا i'm a nostalgic yong
اعترافات يك ذهن زيبا
Balladry(شعر) چرا تنهايي
اين كه ما تا سپيده سخن از گل هاي بنفشه بگوييم
 شب هاي رفته را بياد بيآوريم
آرام و با پچ پچ براي يك ديگر از طعم كهن مرگ بگوييم
همه ي هفته در خانه را ببنديم
 براي يك ديگر اعتراف كنيم
 كه در جواني كسي را دوست داشته ايم
كه اكنون سوار بر درشكه اي مندرس
در برف مانده است
 نه
 بايد ديگر همين امروز
در چاه آب خيره شد درشكه ي مانده در برف را
بايد فراموش كنيم
هفته ها راه است تا به درشكه ي مانده در برف برسيم
 ماه ها راه است تا به گلهاي بنفشه برسيم
گلهاي بنفشه را در شبهاي رفته بشناسيم
ما نخواهيم توانست با هم مانده ي عمر را
 در ميان كشتزاران برويم
اما من تنها
گاهي چنان آغشته از روز مي شوم
 كه تك و تنها
 در ميان كشتزاران مي دوم
و در آستانه ي زمستان
 سخن از گرما مي گويم
من چندان هم
براي نشستن در كنار گلهاي بنفشه
بيگانه و پير نيستم
هفته ها از آن روزي گذشته است
كه درشكه ي مندرس در برف مانده بود
 مسافران
كه از آن راه آمده اند
 مي گويند
 برف آب شده است
 هفته ها است
 در آن خانه اي كه صحبت از مرگ مي گفتيم
 آن خانه
 در زير آوار گلهاي اقاقيا
 گم شده است
مرا مي بخشيد
كه باز هم
 سخن از
 گلهاي بنفشه گفتم
گاهي تكرار روزهاي
 گذشته
 براي من تسلي است
مرا مي بخشيد

*******************           *******************

نظر يادتون نره

 

2 شيطنت در  جمعه 1384/05/14ساعت 3:0  توسط  ققنوس خاطره  | 

زيبا ولي پنهان
پشت سر باد حرف مي زنند

                يك ريز برگهاي حقير دلم خوش است

                               به شاخه اي كه دلش را شكسته اند

در پاييز برگ و باد 

                       پر مي كشد دلم براي خاطر شعري ناچيز

كه بر باد خواهد رفت گلايه مي كنم

                                              از دست زود

كه حرفهايم را چه زود

                           با خود مي برد

فردا شبي از ملال بهار اتفاق مي افتد

                                               پشت سر باد حرف مي زنم

 من با رود

             من با برگ

**************************************************

    

*******************************************

نظر يادتون نرهنظر ندين گريه مي كنمدوست تون دارم

متشكرم

*******************************************

 

2 شيطنت در  پنجشنبه 1384/05/13ساعت 5:1  توسط  ققنوس خاطره  | 

تنهايي ام عذاب تلخي بود

شايد

تو آن پرتده زيبا هستي

در خوابهاي كودكي ام

با مهرباني هميشگي چشمانت

اينك تو باني باش

و به گروه ميمانم كن

ديريست كه در

برف

تنها

************************

لحظه ی آبی عشق...

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!...

از جایم بلند شدم،...

پنجره را باز کردم...

و دیدم زندگی هر از گاهی زیباست!...

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط...

چه صدای قشنگی دارد!...

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم!...

فهمیدم که عشق،...

آسمان روشنی دارد!...

مانده ام

رو به روی عکس سیاه سفید تو ایستادم،...

دستهایم را به وسعت «دوستت می دارم!» باز کردم،...

و جهان را در آغوش گرفتم!...

*************************************************

***********************************

نظر یادتون نره   خدانگهدارتان باشد  منو گریه نیندازید      دوشتدار شما  ققنوس خاطره

 

2 شيطنت در  چهارشنبه 1384/05/12ساعت 4:11  توسط  ققنوس خاطره  | 

شايد هر گز
من بسيار گريسته ام
 هنگام كه آسمان ابري است
 مرا نيت آن است
 كه از خانه بدون چتر بيرون باشم
من بسيار زيسته ام
اما اكنون مراد من است
 كه از اين پنجره براي باري
جهان را آغشته به شكوفه هاي گيلاس بي هراس
بي محابا ببينم
**********************************************

 اين كه ما تا سپيده سخن از گل هاي بنفشه بگوييم
 شب هاي رفته را بياد بيآوريم
آرام و با پچ پچ براي يك ديگر از طعم كهن مرگ بگوييم
همه ي هفته در خانه را ببنديم
 براي يك ديگر اعتراف كنيم
 كه در جواني كسي را دوست داشته ايم
كه اكنون سوار بر درشكه اي مندرس
در برف مانده است
 نه بايد ديگر همين امروز
در چاه آب خيره شد درشكه ي مانده در برف را
بايد فراموش كنيم
هفته ها راه است تا به درشكه ي مانده در برف برسيم
 ماه ها راه است تا به گلهاي بنفشه برسيم
گلهاي بنفشه را در شبهاي رفته بشناسيم
ما نخواهيم توانست با هم مانده ي عمر را
 در ميان كشتزاران برويم
اما من تنها
گاهي چنان آغشته از روز مي شوم
كه تك و تنها
 در ميان كشتزاران مي دوم
و در آستانه ي زمستان
 سخن از گرما مي گويم
من چندان هم
براي نشستن در كنار گلهاي بنفشه
بيگانه و پير نيستم
هفته ها از آن روزي گذشته است
كه درشكه ي مندرس در برف مانده بود
 مسافران
كه از آن راه آمده اند
مي گويند
 برف آب شده است
 هفته ها است
 در آن خانه اي كه صحبت از مرگ مي گفتيم
 آن خانه
 در زير آوار گلهاي اقاقيا
 گم شده است
مرا مي بخشيد
كه باز هم
 سخن از
 گلهاي بنفشه گفتم
گاهي تكرار روزهاي
 گذشته
 براي من تسلي است
مرا مي بخشيد

*****************************
       

**********************************************

نظر يادتون نره

2 شيطنت در  چهارشنبه 1384/05/12ساعت 2:47  توسط  ققنوس خاطره  | 

شب و هوس

**************************************************

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
 مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
 مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
 در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
 مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان

***************************

نظر يادتون نره

2 شيطنت در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 3:58  توسط  ققنوس خاطره  | 

غريبانه

بگرديد ، بگرديد ، درين خانه بگرديد
 ديرن خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
يكي مرغ چمن بود كه جفت دل من بود
 جهان لانه ي او نيتس پي لانه بگرديد
 يكي ساقي مست است پس پرده نشسته ست
 قدح پيش فرستاد كه مستانه بگرديد
 يكي لذت مستي ست ، نهان زير لب كيست ؟
 ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد
 يكي مرغ غريب است كه باغ دل من خورد
 به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد
 نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
 همين جاست ، همين جاس ، همه خانه بگرديد
 نوايي نشنيده ست كه از خويش رميده ست
 به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد
سرشكي كه بر آن خاك فشانديم بن تاك
 در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد
 چه شيرين و چه خوشبوست ، كجا خوابگه اوست ؟
 پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد
 بر آن عق بخنديد كه عشقش نپسنديد
 در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد
 درين كنج غم آباد نشانش نتوان ديد
 اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد
 كليد در اميد اگر هست شماييد
 درين قفل كهن سنگ چچو دندانه بگرديد
 رخ از سايه نهفته ست ، به افسون كه خفته ست ؟
 به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد
 تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
 گرم باز نياورد ، به شكرانه بگرديد

**********************************************

 سلام به دوستان خوبم

از اعترافات زيبايتان متشكرم

سارا جان دوست عزيز شما فراموش كرديد كه نام وبلاگتان رو براي من بنويسيد

اگه مايليد كه در مورد درخواستتان كمك كنم يه بار ديگه در پيشگاه خداوند اعتراف خود را تكرار كنيد.

منتظر هستم.

******************************************************************************

******************************************************************************

نظر يادتون نره

2 شيطنت در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 3:6  توسط  ققنوس خاطره  | 

مرمر بلند اندام

 بهار آمد و بشكفت غنچه ذهنش
خدا كند ز كرم كاشكي نصيب منش
هر آن كسي كه ببند چنين فرشته فتد
كجا فريب دهد صد هزار اهرمنش
نهفته در لب او معجزات عيسايي
به جسم مرده من روح مي دمد سخنش
لطيف هست چنان برگ گل رخ زيبايش
 لطيفتر بود از برگهاي غنچه تنش
 كبود مي شود آن مرمر بلند اندام
 اگر كه بوسه زنم در خيال بر بدنش
در اين جهان به چه او را همي كنم تشبيه
كه در لطافت و خوبي برد به خويشتنش
براي عاشق صادق وطن نخواهي يافت
كجاست دلبر عاشق همان بود وطنش
نيامدي كه ببيني سرشك چشم حميد
كنون بيا و ببين همچو شمع سوختنش

****************************************

                       

***************************************          

2 شيطنت در  یکشنبه 1384/05/09ساعت 5:26  توسط  ققنوس خاطره  | 

آيدا در آينه

لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد

و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد

و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد

در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند

بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟

تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود

**************************************

   چرا رفتی تو از یادم که من بی تو بد احوالم

                                      بیا سوی که با تو من همیشه رویم

                                                                          

****************************************************************************

نظر یادتون نره

2 شيطنت در  یکشنبه 1384/05/09ساعت 3:31  توسط  ققنوس خاطره  | 

اركيده ي وحشي من
 اركيده ي وحشي من از دل واژه قد بكش
با تن من مقابل سيل شبانه سد بكش
با اون نگاه شعله بار رو تن بايرم ببار
حريم نور رو سر اين شب نابلد بكش
غنچه ي اركيده ! گلبانوي خواب
يك ترانه بر غروب من بتاب
 پيله ي دلواپسي رو پاره كن
سر بزن تا اين طلوع بي حجاب
 اركيده ي وحشي من برس به داد اين صدا
 تويي كه سوسو مي زني تو شب اين ترانه ها
 تويي كه عطر مخملي ت قلبم رو جادو مي كنه
ببين !‌ كمين نشسته ام منتظر صداي پا
غنچه ي اركيده ! گلبانوي خواب
يك ترانه بر غروب من بتاب
 پيله ي دلواپسي رو پاره كن
سر بزن تا اين طلوع بي حجاب
منو ببين ! منو ببين ! تا قصه ديدني بشه
 منو بخون تا شعر من شعر شندني بشه
تو مثل يك حادثه اي ‚ تو اين ضيافت زلال
 بيا كه اين حادثه ام ‚ به جون خريدني بشه
غنچه ي اركيده ! گلبانوي خواب
يك ترانه بر غروب من بتاب
 پيله ي دلواپسي رو پاره كن
سر بزن تا اين طلوع بي حجاب

******************************

                 

2 شيطنت در  شنبه 1384/05/08ساعت 5:49  توسط  ققنوس خاطره  | 

جاي تو خالي

 زود زودي ! دير ديرم
من يه آواز اسيرم
 تو مثه ماه هلالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
زير ضربه هاي رگبار
 تشنه ام ! تشنه ي ديدار
 من رو به خاطره نسپار
نگو روياي محالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
خسيم از حضور بارون
 من رو از سرما نترسون
 توي چله ي زمستون
 لحظه ي تحويل سالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
بي تو گريون با تو شادم
 اي علاقه ي دمادم
 سيب جادويي آدم
مجرمي اما زلالي ! نازنين ! جاي تو خالي !
وقتي بودي زنده بودم
 دل از اينجا كنده بودم
 مثل يه پرنده بودم
حالا تو شكسته بالي ‚ نازنين ! جاي تو خالي !
مثه رقص برگ زردي
 به شهاب شب نوردي
خواب ديدم كه برمي گردي
 توي كنج خوش خيالي ‚ نازنين ! جاي تو خالي !


*******************************************

***************************************

نظر يادتون نره

***************************************

2 شيطنت در  شنبه 1384/05/08ساعت 5:26  توسط  ققنوس خاطره  | 

پشت درياها

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
 كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
 همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
 مي فشانند فسون از سر گيوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينهتالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله ابي حتي مشعلي را ننمود
 دور بايد شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
 كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
 كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
 قايقي بايد ساخت

************************************************************

 

***********************************************************

نظر يادتون نره(چرا منو به گريه مي اندازين)نظر

2 شيطنت در  جمعه 1384/05/07ساعت 5:3  توسط  ققنوس خاطره  | 

مكبث

فردا وفردا و فردا

بدين سان مي خزد با آهنگي نامحسوس

از روزي به روز ديگر

تا به آخرين لحظه ي زمان مقرر

و همه ي ديروزهايمان راه مرگ و نيستي را به ابلهان نموده اند

خاموش ،خاموش اي شمع كم دوام

زندگي تنها سايه اي گذراست

چونان بازيگري خام

كه گاه شتابان وگاه با خراميدن

نوبت خويش را بر صحنه سپري مي كند

و سپس

نامي از او برجاي نمي ماند

به سان قصه اي به روايت يك ديوانه

پر از جنجال و هياهو

و

بيانگر هيچ!!!!!!!!!

******************************************

                    

******************************************

             تا شقايق هست زندگي بايد كرد

2 شيطنت در  جمعه 1384/05/07ساعت 4:23  توسط  ققنوس خاطره  | 

پشت دريا

پشت درياها

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
 كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
 همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
 مي فشانند فسون از سر گيوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينهتالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله ابي حتي مشعلي را ننمود
 دور بايد شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
 كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
 كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
 قايقي بايد ساخت

***************************************************

******************************************

نظر يادتون نره

2 شيطنت در  جمعه 1384/05/07ساعت 2:27  توسط  ققنوس خاطره  | 

باز هم تنهام
دل مي رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا كه راز پنهان خواهد شد اشكارا

********************************

******************************************************

مسافر

 دم غروب ميان حضور خسته اشيا
 نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود
 و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد
 و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
 گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را
 مسافر از اتوبوس
پياده شد
 چه آسمان تميزي
 و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
 صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
 و روي صندلي راحتي كنار چمن
 نشسته بود
دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
 و اسب ‚ يادت هست
سپيد بود
 و مثل واژه پاكي ‚ سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد
 و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
 دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
 نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
 و فكر ميكنم
 كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
 چه سيبهاي قشنگي
 حيات نشئه تنهايي است
 و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
 صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چاي مي خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
 چه قدر هم تنها
 خيال مي كنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
 اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
 و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست
 هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
 وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
 و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
 صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
 و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
 هميشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
 و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
 و خوب مي دانند
 كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود
 و نيمه شب ها با زورق قديمي اشراق
 در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
 هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد
اتاق خلوت پاكي است
 براي فكر چه ابعاد ساده اي دارد
 دلم عجيب گرفته است
خيال خواب ندارم
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست
هنوز در سفرم
 خيال مي كنم
 در آبهاي جهان قايقي است
 و من ‚ مسافر قايق ‚ هزارها سال است
 سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
 و پيش مي رانم
مرا سفر به كجا مي برد ؟
 كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
 و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
 و گوش دادن به
 صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار درنگ خواهي كرد
 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب بايد خورد
 و در جواني  روي يك سايه راه بايد رفت
 همين
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد ؟
و گوش كن كه همين حرف در تمام سفر
 هميشه پنجره خواب را به هم ميزد
چه چيز در همه ي راه زير گوش تو مي خواند ؟
 درست فكر كن
 كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
 چه چيز پلك ترا مي فشرد
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد
 و در مصاحبه باد و شيرواني ها
 اشاره ها به سر آغاز هوش برمي گشت
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه مي كردي
 چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز ترا سار ها درو كردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
 و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
 كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود
 حيات غفلت رنگين يك دقيقه حوا ست
نگاه مي كردي
 ميان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جريان بود
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
 نگاه مي كردي
 حضور سبز قبايي ميان شبدرها
 خراش صورت احساس را مرمت كرد
 ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس
هميشه چيزي انگار هوشياري خواب
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
 و روي شانه ما دست مي گذارد
 و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم
 ونيز يادت هست
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
 كه وقت از پس منشور ديده مي شد
 تكان قايق ذهن ترا تكاني داد
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست
هميشه با نفس تازه را بايد رفت
و فوت بايد كرد
 كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ
كجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت
اثر گذاشته بود
 به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي
 شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد
 من از سياحت در يك حماسه مي آيم
 و مثل آب
 تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
 و ايستادم تا
 دلم قرار بگيرد
 صداي پرپري آمد
 و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم
 و بار ديگر در زير ‌آسمان مزامير
در آن سفر كه لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند
و درمسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش ارمياي نبي
اشاره مي كردند
 و من بلند بلند
 كتاب جامعه مي خواندم
و چند زارع لبناني
 كه زير سدر كهن سالي
 نشسته بودند
مركبات درختان خويش رادر ذهن شماره مي كردند
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط لوح حمورابي
 نگاه مي كردند
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم
سفر پر از سيلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
 و بوي روغن مي داد
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب
شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال
 كنار هم بودند
ميان راه سفر از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
 شيار روشن جت ها را
نگاه مي كردند
 و كودكان پي پر پرچه ها روان بودند
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند
و راه دور سفر از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت
به غربت تريك جوي آب مي پيوست
به برق ساكت يك فلس
 به آشنايي يك لحن
 به بيكراني يك رنگ
 سفر مرا به زمين هاي استوايي برد
 و زير سايه آن بانيان سبز تنومند
 چه خوب يادم هست
 عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد
 وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت
من از مصاحبت آفتاب مي آيم
كجاست سايه ؟
ولي هنوز قدم ‚ گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
 و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است
 در اين كشاكش رنگين كسي چه مي داند
 كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بي شمار خودش را
 نمي شناسد
 هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر حضور مبهم رفتار آدمي زاد است
 صداي همهمه مي آيد
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم
 و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
 و گوشواره عرفان نشان تبت را
 براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها
 تمام وزن طراوت را
 كه من
 دچار گرمي گفتارم
 و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد
به اين مسافر تنها كه از سياحت اطراف طور مي آيد
و ازحرارت تكليم درتب و تاب است
ولي مكالمه يك روز محو خواهد شد
 و شاهراه هوا را
شكوه شاهپرك هاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعر ها كه سرودند
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
 كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه
هنوز تاجر يزدي ‚ كنار جاده ادويه
به بوي امتعه هند مي رود از هوش
و در كرانه هامون هنوز مي شنوي
 بدي تمام زمين را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صداي آب تني كردني به گوش نيامد
 و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد
و نيمه راه سفر روي ساحل جمنا
 نشسته بودم
 و عكس تاج محل را در آب
 نگاه مي كردم
 دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ
ببين ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست
بيا و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است
حيات  ‚ ضربه آرامي است
به تخته سنگ مگار
و در مسير سفر مرغهاي باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت يك سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشني حال
كنار تال نشستم و گرم زمزمه كردم
عبور بايد كرد
 و هم نورد افق هاي دور بايد شد
 و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد
عبور بايد كرد
 و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد
 من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود
 و زيرپاي من ارقام شن لگد مي شد
 زني شنيد
كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل
در ابتداي خودش بود
 ودست بدوي او شبنم دقايق را
 به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد
من ايستادم
 و آفتاب تغزل بلند بود
 و من مواظب تبخير خواب ها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب رابه تن ذهن
 شماره مي كردم
خيال مي كرديم
 بدون حاشيه هستيم
 خيال مي كرديم
 ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
 و چند ثانيه غفلت حضور هستي ماست
 در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زني به من افتاد
صداي پاي تو آمد خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
 شنيده بودم
 كجاست جشن خطوط ؟
 نگاه كن به تموج ‚ به انتشار تن من
 من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سطوح عطش كن
كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
 حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد ؟
 و در تراكم زيباي دست ها يك روز
صداي چيدن يك خوشه رابه گوش شنيديم
 و در كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم ؟
 جرقه هاي محال از وجود برمي خاست
كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ ؟
و در مكالمه جسم ها ‚ مسير سپيدار
 چه قدر روشن بود
 كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل ؟
عبور بايد كرد
 صداي باد مي آيد عبور بايد كرد
 و من مسافرم اي بادهاي همواره
 مرابه وسعت تشكيل برگ ها ببريد
 مرا به كودكي شور آب ها برسانيد
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
 پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد
 دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك
 و در تنفس تنهايي
 دريچه هاي شعور مرا به هم بزنيد
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
 مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
 حضور هيچ ملايم را
به من نشان بدهيد

******************************************************نظر يادتون نره خواهش مي كنم 

 

2 شيطنت در  پنجشنبه 1384/05/06ساعت 4:24  توسط  ققنوس خاطره  | 

چرا باز از تو دورم

عاشقانه

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست
اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
 سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش  ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
 جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
 از طلب پا تا سرم ايثار شد
 اين دگر من نيستم  ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهواره كودكان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من
 اي مرا با شعور شعر آميخته
 اين همه آتش به شعرم ريخته
 چون تب عشقم چنين افروختي
 لا جرم شعرم به آتش سوختي

****************************

نظر يادتون نره

2 شيطنت در  پنجشنبه 1384/05/06ساعت 3:17  توسط  ققنوس خاطره  | 

 

سر آغاز

دل مي رود زدستم صاحب دلان خدا را

دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

*******************

«ناكام»

در گوشه ي يك پارك مرد جوان غمگين

با پالتوي چرمي شلوار پايش جين

سيگار در دستش ، چشمش به ساعت بود

حالا دو ساعت بود كارش فقط اين بود

امروز مي آيد اين آخرين بار است

مي كرد او دائم اين را به خود تلقين

كم كم دلش لرزيد ، شايد نمي آيد

اما چه مي شد كرد با اين غم سنگين

حيران و سر گردان دور خودش چرخيد

تا ناگهان افتاد چشمش به يك كابين

برداشت گوشي را ، نه ،يك الي آخر

يك وقفه و يك بوق بعدش صدا (شيرين)

لطفا پس از يان بوق پيغام بگذاريد

منشي صوتي بود لعنت به او نفرين

انداخت گوشي را مشتي به يك شيشه

كوبيد و بعد از آن دور و برش خونين

درد عجيبي داشت اما نه در دستش

در قلب مجروحش يك درد بي تسكين

دستي به جيبش بردئ ، با خود سرنگي داشت

يك لحظه انديشيد شيرين يا مرفين

بوسيد شيرين را ، يك عكس خونين را

حس كرد مرفين را يم حس زهرآگين

دردش سبكتر شد

از پارك زد بيرون آرام و پاورچين

يكباره در جاده چيز عجيبي ديد

شيرين آنجا بود آن دست آن پايين

بي اختيار از دور سويش دويد و بعد

فرياد شيرين و يك ترمز

شيرين او آمد ،شيرين او آمد

اما ولي افسوس در لحظه تدفين

*************************

*************

نظر یادتون نره(چرا منو به گریه می ندازین)

2 شيطنت در  چهارشنبه 1384/05/05ساعت 3:52  توسط  ققنوس خاطره  | 

روزت مبارک مادر
با سلام خدمت شما سروران گرامی

اول:

روز مادر مبارک

دوم:

به اون دسته از دوستانی که در ماه مرداد به دنیا آمده اند بسیار بسیار تبریک می گویم

تولدتون مبارک

خوش باشید دوستان!!!!!!!!

مرا از یاد مبرید

نظر بدهید

*********************

تولدت مبارك

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بي قرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك
***********************

تفدیم به تمامی مادران روی زمین

دوستت دارم مادر

 

بي روزها عروسك

اين وجودي كه در نور ادراك
 مثل يك خواب رعنا نشسته
روي پلك تماشا
 واژه هاي تر و تازه مي پاشد
 چشم هايش
 نفي تقويم سبز حيات است
 صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است
 سال ها اين سجود طراوت
مثل خوشبختي ثابت
روي زانوي آدينه ها مي نشست
صبح ها مادر من براي گل زرد
 يك سبد آب مي برد
من براي دهان تماشا
ميوه كال الهام مي بردم
 اين تن بي شب و روز
پشت باغ سراشيب ارقام
مثل اسطوره مي خفت
فكر من از شكاف تجرد به او دست مي زد
هوش من پشت چشمان او آب ميشد
روي پيشاني مطلق او
 وقت از دست مي رفت
پشت شمشاد ها كاغذ جمعه ها را
 انس اندازه ها پاره مي كرد
اين حراج صداقت
مثل يك شاخه تمر هندي
 در ميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت
يا شبيه هجومي لطيف
قلعه ترسهاي مرا مي گرفت
دست او مثل يك امتداد فراغت
در كنار تكاليف من محو مي شد
واقعيت كجا تازه تر بود ؟
 من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم
گاه در سيني فقر خانه
ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم
در نزول زبان خوشه هاي تكلم صدادارتر بود
 در فساد گل و گوشت
نبض احساس من تند مي شد
از پريشاني اطلسي ها
روي وجدان من جذبه مي ريخت
شبنم ابتكار حيات
 روي خاشاك
 برق مي زد
يك نفر بايد از اين حضور شكيبا
با سفر هاي تدريجي باغ چيزي بگويد
يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد
دست او را براي تپش ها اطراف معني كند
قطره اي وقت
روي اين صورت بي مخاطب بپاشد
يك نفر بايد اين نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند
 يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد
گوش كن يك نفر مي دود روي پلك حوادث
 كودكي رو به اين سمت مي آيد

****************************************

نظر یادتون نره

 

2 شيطنت در  چهارشنبه 1384/05/05ساعت 3:33  توسط  ققنوس خاطره  | 

بي تو تنهايم
از دوستان عزيز  (شادي ، محسن امين غريبه و...) بسيار متشكرم

كه به وبلاگ من سر زدند.

همين جا اعلام مي كنم هر كسي كه مايل است مي تونه به من بگه تا تبادل لينك كنيم

خوش باشيد و خرم

********************************************** 

            

             

 

نظر يادتون نره

2 شيطنت در  سه شنبه 1384/05/04ساعت 4:24  توسط  ققنوس خاطره  | 

شعري براي تو

شعري براي تو

اين شعر را براي تو ميگويم
در يك غروب تشنه تابستان
در نيمه هاي اين ره شوم آغاز
در كهنه گور اين غم بي پايان
اين آخرين ترانه لالاييست
در پاي گاهواره خواب تو
باشد كه بانگ وحشي اين فرياد
پيچد در آسمان شباب تو
بگذار سايه من سرگردان
از سايه تو دور و جدا باشد
روزي به هم رسيم كه گر باشد
كس بين ما نه غير خدا باشد
من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
ميسايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را
آن داغ ننگ خورده كه مي خنديد
بر طعنه هاي بيهده ‚ من بودم
گفتم كه بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد كه زن بودم
چشمان بيگناه تو چون لغزد
بر اين كتاب در هم بي آغاز
عصيان ريشه دار زمانها را
بيني شكفته در دل هر آواز
اينجا ستاره ها همه خاموشند
اينجا فرشته ها همه گريانند
اينجا شكوفه هاي گل مريم
بيقدرتر ز خار بيابانند
اينجا نشسته بر سر هر راهي
ديو دروغ و ننگ و ريا كاري
در آسمان تيره نمي بينم
نوري ز صبح روشن بيداري
بگذار تا دوباره شد لبريز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود كه پرده بر اندازم
از چهر پاك حضرت مريم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامي
در سينه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضاي تيره زندانست
من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
مي سايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را
با اين گروه زاهد ظاهر ساز
دانم كه اين جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلك شيرينم
ديريست كاشيانه شيطانست
روزي رسد كه چشم تو با حسرت
لغزد بر اين ترانه درد آلود
جويي مرا درون سخنهايم
گويي به خود كه مادر من او بود

**********************

*********************************

نظر يادتون نره

2 شيطنت در  سه شنبه 1384/05/04ساعت 3:5  توسط  ققنوس خاطره  | 

چقدر زيبا

سر آغاز

دل مي رود زدستم صاحبدلان خدا را

دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

**************************

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
 مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
 مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
 در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
 مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان

*****************************

        

***********************************

نظر يادتون نره

2 شيطنت در  سه شنبه 1384/05/04ساعت 2:27  توسط  ققنوس خاطره  | 

سر آغاز

دل مي رود زدستم صاحب دلان خدا را

دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

*******************

«ناكام»

در گوشه ي يك پارك مرد جوان غمگين

با پالتوي چرمي شلوار پايش جين

سيگار در دستش ، چشمش به ساعت بود

حالا دو ساعت بود كارش فقط اين بود

امروز مي آيد اين آخرين بار است

مي كرد او دائم اين را به خود تلقين

كم كم دلش لرزيد ، شايد نمي آيد

اما چه مي شد كرد با اين غم سنگين

حيران و سر گردان دور خودش چرخيد

تا ناگهان افتاد چشمش به يك كابين

برداشت گوشي را ، نه ،يك الي آخر

يك وقفه و يك بوق بعدش صدا (شيرين)

لطفا پس از يان بوق پيغام بگذاريد

منشي صوتي بود لعنت به او نفرين

انداخت گوشي را مشتي به يك شيشه

كوبيد و بعد از آن دور و برش خونين

درد عجيبي داشت اما نه در دستش

در قلب مجروحش يك درد بي تسكين

دستي به جيبش بردئ ، با خود سرنگي داشت

يك لحظه انديشيد شيرين يا مرفين

بوسيد شيرين را ، يك عكس خونين را

حس كرد مرفين را يم حس زهرآگين

دردش سبكتر شد

از پارك زد بيرون آرام و پاورچين

يكباره در جاده چيز عجيبي ديد

شيرين آنجا بود آن دست آن پايين

بي اختيار از دور سويش دويد و بعد

فرياد شيرين و يك ترمز

شيرين او آمد ،شيرين او آمد

اما ولي افسوس در لحظه تدفين

********************

****************************************

نظر يادتون نره

2 شيطنت در  سه شنبه 1384/05/04ساعت 2:10  توسط  ققنوس خاطره  | 

بدون تو هر گز

دل مي رود زدستم صاحبدلان خدا را

دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

*********************************

غريبه

 دست مرا بگير كه باغ نگاه تو
چندان شكوفه ريخت كه هوش از سرم ربود
من جاودانيم كه پرستوي بوسه ات
بر روي من دردي ز بهشت خدا گشود
اما چه ميكني
دل را كه در بهشت خدا هم غريب بود
*********************************

******************************
 نظر يادتون نره

2 شيطنت در  دوشنبه 1384/05/03ساعت 3:59  توسط  ققنوس خاطره  | 

چرا؟؟؟؟؟؟؟

لبخند او، بر آمدن آفتاب را

در پهنه طلائي دريا

از مهر، مي ستود .

در چشم من، وليكن ...

لبخند او بر آمدن آفتاب بود !

***********************

************************

حرف ها دارم

با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم

و زمان را با صدايت مي گشايي !

***

چه ترا دردي است

كز نهان خلوت خود مي زني آوا

و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي ؟

در كجا هستي نهان اي مرغ !

زير تور سبزه هاي تر

يا درون شاخه هاي شوق ؟

مي پري از روي چشم سبز يك مرداب

يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر؟

هر كجا هستي، بگو با من .

روي جاده نقش پايي نيست از دشمن .

آفتابي شو !

رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد .

و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا .

*****

**************************

2 شيطنت در  دوشنبه 1384/05/03ساعت 3:44  توسط  ققنوس خاطره  | 

سرآغاز
دل می رود زدستم صاحبدلان خدارا

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

*******************************

با ذره ذره وجودم

مي شنوم شتاب تو را در شهرهاي بيگانه

در لباسهاي كاغذي

كه مي غرد زنهار درياي بزرگ را

به دايره بسته زندگي ام بر مي گردم

******************************************************

           

                

2 شيطنت در  یکشنبه 1384/05/02ساعت 4:0  توسط  ققنوس خاطره  | 

دوستت دارم

بعد عمري بي وفايي با رقيبان آشنايي

رفتي و ديدي كه تنهام جز من افتاده از پا

در جهان ياري نداري اي دريغ از آن همه دلدادگي

سادگي ، افتادگي ، آزادگي شد نصيب من از اين بيگانگي ها

گريه ها ،خنده ها، ديوانگي ها رفتي و در هاي غم را بر من از هر سو گشودي

گرچه در دلدادگي صد گونه ما را آزمودي ساده دلم من كز همه عالم

به تو رو كرده بودم با همه دير آشنايي به تو خو كرده بودم

دل به عشقت بسته بودم با غمت بنشسته بودم

مُردم از اين نا سپاسي واي از اين حق ناشناسي

گر تو ز پا افتاده بودي به دل شكني دل داده بودي

دستي افتاده از پا مي گرفتي جاي اين نيرنگ ها رنگ تمنا مي گرفتي

*************************************************************

        

نظر یادتون نره

2 شيطنت در  یکشنبه 1384/05/02ساعت 3:41  توسط  ققنوس خاطره  |