نمي خواهم بجزمن دوستدار ديگري
باشي
براي لحظه اي حتي به فكر ديگري
باشي
نمي خواهم صفاي را ديگري
بيند
نمي خواهم كسي نامش به لبهاي تو
بنشيند
****************************
**************
دوست دارم
شمع باشم در دل شبها بسوزم
به جمعي روشني بخشم ، خودم تنها بسوزم
دوستت دارم
ژاله باشم تا ببوسم روي ماهت
تا زهجران تو از شوق تو بي پروا بسوزم
دوستت دارم
ماه باشم تا سحر بيدار باشم
تا چو مشعل بر سر راهت در اين صحرا بسوزم
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،××××××××××××××××٪٪٪٪٪٪٪٪٪¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مي بندم اين دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دوچشمانش
تا داغ پر آتش نشود قلبن
از شعله نگاه پريشانش
تا بگذرد زوادلي و رسوائي
تا قبل خاموشم نكشد فرياد
رو مي كنم به خلوت و تنهايي
**********************
گفته بوده ام كه اگر بوسه دهي تو به كنم
كه دگر بار اينگونه خطاها نكنم
بوسه دادي چه برخاست لبم از لب تو
توبه كرده ام كه دگر توبه بيجا نكنم

بي هواي دوست ، اي جان دلم جاني ندارم
دردمندم عاشقم بي دوست درماني ندارم
آتشي از عشق در جانم فكندي خوش فكندي
من كه جز عشق تو آغازي و پاياني ندارم
هر چه گويد عشق گويد هرچه سازد عشق سازد
هر چه گويم هرچه سازم من كه فرخاني ندارم
عاشقم جزء عشق تو در دست من چيزي نباشد
عاشقم جز عشق تو بر عشق برهاني ندارم

موفق و پيروز باشيد
نظر يادتون نره![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قصه از کجا شروع شد.... از چت و ميل شبونه.... از پي ام دادن تو روم و.....يه سلام عاشقونه....آن شدم به مهربوني....تا بگم با تو مي چتم....تا بگم بموني آنلاين....اي فرند ليست قشنگم......بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه....اين ياهو کاشکي ....همين جوري بمونه 
به اميد نظر
كسي زيبا تر از تو در جهان نه
تو باش آرام جانم ديگران نه
غروب عاشقي ديوانه ام كرد
كه دل خواهد تو را اما زبان نه
گفته بود ام
چوبيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويدام
كه غم از دل برود چون تو بيايي

اين قالب جديد رو به همراه دوست عزيزم
يك جوان دلتنگ طراحي كرديم اميدوارم خوشتون بياديك جوان دلتنگ
باز هم قلبي به پايم افتاد
باز هم به رويم خيره شد
باز هم درگير رودار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
«بازهم از چشمه لبهاي من »
تشنه ي سيراب شد سيراب تر
« باز هم در بستر آغوش من »
رهرويي در خواب شد در خواب شد
برود چشمش مي دوزه ام به ناز
خود نميدانم چه ميجويم از او ؟
عاشقي ديوانه نميخواهم كه زود
بگذرد از جان ، مال و آبرو
از شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پراميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم آزاد
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويق را
او بمن مي گويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من به او مي گويم اي نا آشنا!
گذر از من
من ترا بيگانه ام
نظر یادتون نره
من به خاطر آقا كايا كلا وبلاگم رو تغيير دادم اميدوارم خوشش بيايد
گفتمش بي تو چه بايد كرد
عكس رخسار ماهش را داد
گفتمش مونس شبهايم تويي
كاهي از زلف سياهش را داد
وقت رفتن هم مرا بوسيد
به من از دور نگاهش را داد
يادگاري به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد
از كوچه ي زيباي تو امروز گذشتم
ديدم كه همان عاشق معشوق پرستم
يك لحظه به ياد تو در آن كوچه نشستم
ديدم كه ز سحر تا به قدم شوق و اميدم
هر چند گل از خرمن عشق نچيدم
آن شور جواني نرود لحظه اي از ياد
اي راحت جان و دل من خانه ات آباد
با ياد درخت اين دل افسرده شود شاد
هر گز نشود مهر تو اي شوخ فراموش
كي آتش عشق تو شود يك سره خاموش
هر جا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشك جگر سوز ، دل سخت تو سفتم
خاك ره اين كوچه به خار قره رفتم
دل مي تپد از شوق كه امروز كجائي
شايد كه دگر از اين كوچه بيايي
ديوونم كرده
آمد از پهلوي من رد شد و رفت
خوب بود آمدنش
بد شد رفت
من كه ياراي سلاميم نماند
او هم البته مقيد شد و رفت
باز هم اين شدم پدر صلواتي
در ميان من او سر شد و رفت
دل من تازه مسلمان شده بود
باز يك مرتبه مرقد شدو رفت
نفريني
دنبال عشق گمشده عمري دويده ام
بي سو تر از نسيم به هر سو وزيده ام
آواره تر ز ابر در ين وسعت كبود
چون پنبه اي به زخم جهان تن كشيده ام
بيربنگ تر از آن پر از اشك ابرها
بر گونه هاي سنگي صحرا چكيده ام
بي صبرتر از آب گذشتم ز چشم خاك
اما به اين كوير سترون رسيده ام
دلتنگ مثل جاده باريك جنگل
از چوبه هاي دار عزيزان رسيده ام
نفريني هر كدام گناهم كه سالهاست
فال و تماشا
به خاطر ندارم كجا ديدمش
كجا اولين بار بوئيدمش
جوابيست در من كه معلوم نيست
كجا و كي
و از كه پرسيدمش
گمانم كه از لحظه سرنوشت
ندانسته من پرستيدمش
فقط حيف از آن روزهائي كه او
سرا پا غزل بود و نشنيدمش
پس از سالها فال حافظ زدن
چو چشم عميقت – نفهميدمش
شباهت زيادست بين شما
زدم فال و جاي تو بوسيدمش

/چشم تمنا
چقدر ساده بريدي چقدر ساده شكستم
غرور يخ زده ات را به التماس نشستم
تو رفته اي من اينجا براي آمدنت آه
هزرا چشم تمنا به قاب پنجره بستم
نگاه كردي و رفتي سكوت كردم و ماندم
گمان كنم تو نديدي كه مبتلاي تو هستم
دو چشم منتظر من گواه مي دهد آري
هنوز پنجره ام را به روي عشق نبستم