تبليغاتX
دفتر خاطرات ققنوس
اعترافات يك ذهن زيبا i'm a nostalgic yong
اعترافات يك ذهن زيبا
Balladry(شعر) چرا تنهايي
اعتراف چهاردهم

قدر محبت را بدان با هر دلي سودا مكن

سوداي دل اي آشنا با هر دلي رسوا مكن

عشق است و غوغاي جنون

از عالمي پروا مكن

پيمان چوبستي از وفا

اي هستي ام

حاشا مكن

۸۸۸۸۸۸***********************

تو را مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئي ان آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس مرغي اسيرم

ز پشت ميله هاي سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران به رويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناله گشايم پر بسويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خاموش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

 

اينم به خاطر دوستان

نظر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

2 شيطنت در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت 12:4  توسط  ققنوس خاطره  | 

اعتراف سيزدهم
پلک این پنجره خسته اگرباز شود آسمان بادل بی حوصله دمساز شود کیست درکوچه دلواپسی ام جز غم تو تا شبی با من غربت زده همراز شود روزهایم همه تکراری وسردند وغریب کاش می شد شب چشمان تو آغاز شود

بغض گريه تو چشم هام

حرف هاي درد رو لب هام

چه جوري بايد بگم من

بي تو دنيا رو نمي خوام

زده آتش به وجودم

غم دور از تو نشستن

من كه پيش مرگ تو بودم

تو گرفتي من رو از من

جزء محبت من چه كردم ؟

كه شده اي دشمن جونم

تار و پودم را سوزانده اي

آتشي كه كرده اي روشن

بغض گريه تو چشم هام

حرف هاي درد رو لب هام

چه جوري بايد بگم من

بي تو دنيا رو نمي خوام

رفتي و من غريب و تنها

بي تو مجنونم و رسوا

تو بيا اي نازنيم

به تو خو كرده نفس هام

فاصله ي من و تو

شده اندازه ي دنيا

تو بيا اي نازنيم

تو اميد من به فردام

2 شيطنت در  سه شنبه 1385/06/07ساعت 9:17  توسط  ققنوس خاطره  |