تبليغاتX
دفتر خاطرات ققنوس
اعترافات يك ذهن زيبا i'm a nostalgic yong
اعترافات يك ذهن زيبا
Balladry(شعر) چرا تنهايي
اعتراف نوزدهم

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم!

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن !

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با ديگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:

حذر از عشق ؟

حذر از عشق؟

ندان

سفر از پيش تو هر گز نتوانم

روز اول دل به تمناي تو پر زد

چون كبوتر

لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي

من نه رميدم

نه گسستم

باز گفتم :

كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم

همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندان

سفر از پيش تو هر گز نتوانم نتوانم ...!

اشك از شاخه فرو ريخت

مرغ شب

ناله تلي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن آندم كشيدم

نگسستم

نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو

اما

به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

2 شيطنت در  جمعه 1385/11/27ساعت 23:31  توسط  ققنوس خاطره  | 

اعتراف هیجدهم
باسلام

همه مي پرسند :

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه ي و كفش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد؟

روي اين آبي آرام بلند

كه ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

كه تو چندين ساعت

مات و مبهوت به آن مي نگري؟

«به تو مي انديشم »  « به تو مي انديشم»

اي سرا پا همه خوبي

تك تنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر جال كه باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان ، با من تنها تو بمان

جامي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب!

من فكري تو ، به جاي همه گل ها تو بخند!

در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است ،

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش!

 

2 شيطنت در  پنجشنبه 1385/11/19ساعت 22:28  توسط  ققنوس خاطره  |