کوچه خالیست و شب به انتها رسیده... منم و خلوت یک پنجره و
آلبومی لبریز از خاطرات.
کودکی هایم را ورق می زنم. وجودم پر می شود از عطرنجیب سادگی !
روزهایی که تمام دلخوشی ام بالا رفتن از درخت انجیر حیاط بود.
حالا، من مانده ام و حسرت تکرار بچگی ها...
نفس عمیقی می کشم... گاهی چه زود دیر می شود.